|
" يك درصد از هر چيز " |
|
| من واقعا ، واقعا ، واقعا و واقعا از صفت دورویی متنفرم!!
یعنی اینقدر متنفرم که نمیتونم هیچ حد و مرزی رو واسش مشخص کنم!! از بی معرفتی و خیانت هم خیلی خیلی بدم میاد!! یعنی اگه قرار بود چند تا صفت بد رو از روی زمین محو کنم انتخاب من حتما یکی از این دوتا بود!!
قراره من و چند تا از دوستان بشینیم و روز 9/9/1399 رو واسه خودمون تصور کنیم و این تصوراتمونم در یه جایی (چه دفتر خاطرات ، چه وبلاگ ، چه رو یه تیکه کاغذ ) ثبت کنیم! وای...!حتی تصورشم عجیبه!فکر کن چقدر همه چیز تا اون موقع فرق کرده!اون موقع من 26-27 سال دارم!دانشگاه رو تموم کردم ، واسه خودم شغل و زندگی و احتمالا خانواده ای (:دی!!) دارم!! وقتی نوشتمش میذارمش تو همین وبلاگم! فکر میکنم اگه مسئله ای پیش نیاد تا آخر عمرم اینجا رو واسه خودم نگه دارم!
فردا 13 آبان ... یا یه روز خیلی خوب میشه و یا یه روز خیلی بد! یه جورایی میترسم! داره بوی دردسر میاد ... هم 13 اش بوی دردسر میده و هم آبانش ... و هم سوابق گذشته ی این روز!! و هم شایعاتی که پیرامون این روز سر زبونا افتاده ... کاش منم ***** **** !!
بعضی اوقات واقعا دلم میخواست که جای کس دیگه ای بودم ... حالا جدیدا دلم میخواد که یه پسر بودم!!
ولی حالا که دخترم دلم میخواد که یه دختر درست و حسابی باشم ، یه دختر واقعا با معرفت!!یه دختر واقعا با شخصیت!!یه دختر واقعا محبوب!! خلاصه کنم : یه دختر ایده آل!!
کاش باشم ... کاش باشم!!
بعضی وقتا به شدت احساس تنهایی میکنم .. همه چیز داره عوض میشه ... آدما هم دارن عوض میشن ... من گفتم: بیاین محکم ادامه بدیم تا ******** از هم نپاشه!! و جواب این بود: نه فایده ای نداره ... آخه آدما همه عوض میشن!! 8/8/88 گذشت ... و واقعا که ، چقدر آدما عوض شدن!!
+
تاريخ سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 14:14 نويسنده ღ♥ღSCARLETTღ♥ღ
|
دقیقا 15 سال پیش ، صبح جمعه ی یه همچین روزی بود که یه انسان جدید ، با سرنوشتی مشخص ، با آینده ای منحصر به فرد و با کلی شرایط خاص دیگه قدم گذاشت به این دنیا.نمیدونم که اون روز چه حسی داشت ، شایدم اصلا هیچ حسی نداشت ، اما بقیه حسش میکردند.
آخه این تازه وارد ِ غریبه ، اولین دختر کوچولویی بود که کاملا متعلق به دو نفر بود.این دختر کوچولو ، نیمی از وجود اون دو نفر به ارث برده بود و قرار بود یه زندگی تازه رو با کمک اونا شروع کنه. البته ، هنوز هویتی از خودش نداشت.نه اسمی ... نه شناسنامه ای ... نه صدایی ... فقط یه تازه وارد ِ غریبه بود که انگاری خودش به انتخاب خودش به این دنیای وارونه قدم گذاشته بود. چشمای طوسی و کوچولویی رو داشت که هیچ کسی و هیچ چیزی رو نمیدید و خیلی زود هم رنگشونو عوض کردن!!دستای کوچولویی رو داشت که سعی میکرد با کمک اونا و با گرفتن یه چیزی موقعیت خودشو توی این دنیا تضمین کنه.گوشاش ... نمیدونم ، نینی کوچولوها چیزی هم میشنون؟!
خــــلاصه ... اسم این نینی کوچولو شد هاله و قرار شد که بگرده و جای خودشو توی این دنیای بزرگ پیدا کنه.قرار شد که خودش سرنوشت خودشو پیدا کنه و قرار شد که خودش به خودش ایمان بیاره! و بعد ... 15 سال از اون روز گذشت و اون نشست پشت یه کامپیوتر و شروع کرد به نوشتن این چیزا ... فقط و فقط واسه اینکه یه چیز بگه: اینکه حالا 15 سال گذشته و اون دیگه نینی کوچولو نیست ... اما دنیا هنوز واسش بزرگه. اینکه هنوزم که هنوزه نتونسته سرنوشت خودشو پیدا کنه ... و اینکه با همه ی سعی و تلاشی که کرده ، فقط تونسته به مقدار خیلی کمی به خودش ایمان بیاره ... ! اما اینا مهم نیست ... مهم اینه که حالا اون از خودش هویت داره ... یه هویت که 29 مهرماه هر سال کمی پررنگ تر میشه! اگرچه ... این روز هم مثل بقیه ی روزها گذشت و رفت و به خاطره ها پیوست !! با این حال ... باز هم باید با سماجت بگه : ... خدا بزرگه ... بازم صبر کن ... بازم انتظار بکش ... !!
تولدم : الف) مبارک!! ب) نامبارک!! ج) اصلا مهم نیست!! د) مجهول میباشد!!
+
تاريخ چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 17:24 نويسنده ღ♥ღSCARLETTღ♥ღ
|
امروز روز خوبی نبود.کلا رو مود خوبی نبودم.با اینکه خب ... در کل اتفاق خاصی رخ نداده بود!شاید اصلا به خاطر همین بود که زیادی بی حوصله بودم ... زندگی واقعا داره کلیشه ای میشه!!
به یه نتیجه ای رسیدم که احتمالا درست نیست اما ... به نظرم در بیشتر مواقع معرفت دختر جماعت از پسر جماعت کمتره!کلا خیلی کم پیش میاد که بتونی به یه دختر بگی : " خیلی بامرامی! " .. نه؟ ای خدا ... نمیشه حتی شده واسه یه مدت کوتاه به من یه دوست ِ PreFeCt قرض بدی؟ ــــــــــــــــــــــــــــ...... بعضی اوقات میخوام بیخودی گریه کنم ... میخوام یه جوری گریه کنم که دیگه هیچ غم و غصه ای رو دلم نمونه ... ولی تا دلم از اون یکی پاک میشه یکی دیگه ایکی ثانیه پیداش میشه و جای اون یکی رو میگیره! گاهی وقتا واقعا دلم میخواد که جای آدم دیگه ای بودم ... توی خیابونا ، تو پیاده رو ها ، توی مغازه ها ... بعضی اوقات میشه که ناخودآگاه زل میزنم به یه نفر و بعد ... یکدفعه میگم : چی میشد اگه من جای این بودم؟ میدونم ... نباید ناشکر باشم ... و ... از این حرفا ... شایدم واقعا نباید باشم ... ـــــــــــــــــــــــــ...... دیشب یه خواب عجیب دیدم ... یه دریا بود ... و یه رنگین کمون که با رنگین کمونای دنیای ما که بعد از 2 ثانیه محو میشه و رنگشون به جای رنگی خاکستریه فرق داشت ... هر لحظه یه جوری میدرخشید ... و خیلی به من نزدیک بود. میتونستم روش قدم بذارم ... اگه دستمو دراز میکردم میتونستم رنگاشو لمس کنم ... و شن های ساحل خوابم نقره ای بودن ... نور خورشید رو با تمام قدرت بازتاب میکردن و درخششون چشممو میزد ... میدویدم و میدویدم ... یه جایی بودم که هیچ جا نبود ... تنها بودم و آروم ... خیلی بی خیال ... و خیلی آزاد ... انگاری میدونستم که خوابم چون هی به خودم میگفتم : تو رو خدا بیدار نشو ... بذار همینطور ، همه چیز آروم بمونه ...! و بعد ... نمیدونم چی شد و چطور شد ... دیگه چیزی یادم نمیاد ... اما صبح که بیدار شدم بالشم خیس از اشکام بود ...! ــــــــــ.... ای خدا ... " با کدام بال میتوان از زوال روزها و سوزها گریخت ...! "
+
تاريخ یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 17:3 نويسنده ღ♥ღSCARLETTღ♥ღ
سلام ،
یه شخصیتی هست به اسم ب ا ر ا ک ا و ب ا م ا (نمیدونم ممکنه اینم جزء کلمات فیل.تری باشه!!) که جدیدا به شدت ازش بدم اومده! اصلا این فرد نمونه ی کامل ِ صفت ِ دوروئیه!! خلاصه ... اینم از این یکی رئیس جمهور!اصلا رئیس فقط یه نفر اونم همون شیخ محمد بن راشد آل مکتوم رئیس دبی!چه جیگریه این بابا! آخه شوخی نیست!ببینین در عرض چند سال چه شق القمری که نکرده!دبی رو ، بیابون خدا رو تبدیل کرد به بهشت روی زمین! جوری که الان آرزوی هر فردیه که یه بارم که شده پاشه بره دبی! اونوقت هی بعضی از ملت بگن عرب جماعت فلانن!عرب جماعت فلونن!(دوست عزیز با شما نیستم ها سوء تفاهم نشه یه وقت!!)
جدیدا به این فکر میکنم که نکنه دخترای مهری همه مثه منن که صبح تا شب کیس عوض میکنم!!اصلا موندم تو کار خدا!آخه تنوع طلبی هم یه حدی داره!باور کنید یه وقتایی عذاب وجدان میگیرتم! زشته ... زشته!! آخه وفاداری هم خوب چیزیه آدم اندازه یه سر سوزن تو وجودش داشته باشه!!!
دیگه موضوع هم واسه آپ کردن نیست!مگر اینکه همین چرند و پرند ها رو بوصلونم به هم و به آپم! اخ گفتم چرند و پرند و یاد اون چرند و پرند دهخدا افتادم!این بابا هم جیگری بوده!!اینقدر این نوشته هاش جالبن که آدم هی دلش میخواد بخونه!مخصوصا که بعضی تیکه هاش ناجور به درد وضع ِ الان ما میخوره! ... مثه اینکه این آپ بنده کلش شد بررسی باباهای جیگر! یادم باشه به وقتش دنبال یکی از همین ها باشم و وقت شما رو هم بیشتر از این نگیرم که شاعر ِ جیگر فرموده وقت بنزین است!!! پ.ن:ای برادران و خواهران غریبه و آشنا که لطف میکنید و نوشته های بنده رو میخونید ، لطف کنید و یه کامنت هم به یادگار بذارید که لااقل بفهمم کی زنده است و کی مرده!
+
تاريخ پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 11:54 نويسنده ღ♥ღSCARLETTღ♥ღ
|
سلام !!
فکر کنم یه یه ماهی میشه که سری به وبلاگم نزدم!نه اینکه نخوام ها!اما متاسفانه هیچگونه دسترسی به اینترنت نداشتم تا امروز که در حال حاضر آن شدم! عجب زندگی ایه ها!انگار همین دیروز بود که تابستون شده بود!حالا دوباره از اول...اوووو!تا کی!؟تا خرداد سال دیگه! ما هم که شدیم دوم دبیرستانی!یه چیزی جالبه ، راهنمایی که بودم یکی از بزرگترین آرزوهام این بود که بشم یه دختر دوم دبیرستانی!واقعا خیلی دلم میخواست!! اما حالا که شدم میبینم که خیلی حس خاصی به آدم دست نمیده!اصلا انگار نه انگار!اینم شده مثه بقیه چیزا و بازم همون حس بی تفاوتی و بازم همون اتفاقات همیشگی و کلیشه ای! اما خوبیش اینه که دیگه میتونی خودتو بزرگ بدونی!دیگه وقتی میرم تو یه فروم یا یه جای دیگه عضو شم نیازی نیست به دروغ خودمو بزرگتر معرفی کنم!اون موقع واسم خیلی مهم بود که منو بزرگتر ببینن!الانم مهمه ها نمیگم نه ، ولی دیگه بچه هم نیستم که بخوام سن خودمو عوض کنم! خلاصه ... اینم از این!
یه بنده خدایی هست از همین بنده های خدا که از طریق دوستان از جریاناتش با خبرم!خلاصه ، مثه اینکه این بنده خدا یه مشکل اساسی داره اونم اینه که نمیدونه چطور ابراز علاقه کنه!البته من اصلا اینو قبول ندارم!!!چون به نظرم ابراز علاقه به چیزایی که بهشون علاقه داریم یه چیز غریزیه! مثلا طوری نیست که بیان بهت درس بدن که وقتی یه دختری رو دوست داری باید چطور بهش اینو نشون بدی!قرار نیست جانگولک بازی در بیاری که!یا مثلا جلوش از بالا پشت بوم ِ خونه تون خودتو بندازی پایین یا مثه این فیلمای هندی پشت دار و درخت واسش کمین کنی!! خلاصه این بنده خدا اعتماد بنفس بالایی هم داره و توقع داره که اون دختر هم همیـــــــطوری دلشو به این سردی هاش خوش کنه و جیکشم در نیاد!!آخه برادر من ، اگه همین دختر باهات همینطور سرد بود تو دیگه حاضر بودی ریختشم تحمل کنی؟؟! البته ... البته !! قبول دارم که هر عملی یه عکس العملی داره و شاید هم این رفتار های عجیب و غریب این برادر ما به دلیل بعضی برخورد های اون خواهرمونه که بنده ازشون بی اطلاعم! اما فعلا که حق با اون خواهره! و حالا اون بنده خدا فکر میکنه که حق با خودشه و رفتارش بیسته و عیب از بقیه است! یکی نیست که بهش بگه آخه برادر من گل بی عیب خداست!بابا تو هم مشکل داری!!منکه اینو از خودم نمیگم تجربه برخورد باهاتو داشتم!!
یه شعری داشتم میخوندم که تیکه ی آخرشو اینجا میذارم : پیشانی ار زداغ گناهی سیه شود بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا نام خدا نبردن از ان به که زیر لب بهر فریب خلق بگویی خدا خدا
به امید On شدنی دوباره ...!!
+
تاريخ جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 14:24 نويسنده ღ♥ღSCARLETTღ♥ღ
|
اینجانب سانیا بانو به عرض تمامی حضار می رسانم که تا اطلاع ثانوی این وبلاگ که متعلق به خانوم ه . الف می باشد متروکه است و تا شروع مدارس و استفاده از اینترنت گرانبهای مدرسه ، به روز نخواهد شد .
پ . ن : کاری داشتید با هاله ، به من بگید بهش بگم . پ .ن ۲ : هاله زنده است و هنوز اکسیژن حروم می کنه .
+
تاريخ دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 13:8 نويسنده ღ♥ღSCARLETTღ♥ღ
|
*در بی کرانه زندگی دو چیز افسونم کرد: آبی آسمان که می ببینم و می دانم نیست و خدایی که نمی بینم و می دانم هست . (دکتر شریعتی) تو این ۱۵ سال زندگی ام ، با طرز تفکرای مختلفی رو به رو شدم . یکی رو میشناختم که افکار کمونیستی داشت.آدم تا حدود خیلی زیادی عجیب بود.نه من میتونستم دلایل اونو درک کنم و نه اون میتونست. با یکی آشنا شدم که به شدت خداشناس بود (چیزی که من نیستم) خودش واسم تعریف میکرد و من تا حدود خیلی زیادی مطمئنم که دروغ نمیگفت (باورش سخته) ، که وقتی دبستان بوده سرطان گرفته و بعد اونقدر به قدرت و کمک خدا ایمان داشته که یه شب موقع خواب میبینه که مامان بزرگش که یکی دو سال پیش فوت کرده ، میاد بالا سرش و میگه تو از الان دیگه مریض نیستی و به خواست خدا شفا یافتی و فردا صبحشم دکتر ها در کمال تعجب متوجه میشن که دیگه هیچ اثری از بیماری تو بدنش نیست!!! من خودم جزء هیچ کدوم از این دو دسته ای که گفتم نیستم ، من کسی هستم که در حد درک و فهم خودم خدا رو حس میکنم و بهش ایمان دارم ، من کسی هستم که به زبون خودم ازش تشکر میکنم و خیلی هم دوسش دارم. نه تونستم توضیحات اون کمونیستی که گفتم رو درک کنم ، و نه تونستم داستانی که اون دوست ِ دومی واسم تعریف کرد رو باور کنم . (اگر چه ته ِ دلم میدونستم که ممکنه از این اتفاقا هم بیفته ، اما نه واسه کسی مثل ِ من!!) نمیدونم خدا تا حالا چند بار به من کمک کرده و نمیدونم خودم تا چه حد قدرشناسش بودم ، اما به وجودش ایمان دارم ... حسش میکنم ... نمیتونم درکش کنم اما میدونم که هست و اون میتونه درکم کنه . گاهی اوقات از دستش خیلی شاکی میشم ، چون نمیتونم بفهمم واسه چی مثلا فلان کارو نمیکنه ، و گاهی اوقات هم اینقدر دلم میخواد که میتونستم ببینمش و ازش تشکر و بغلش کنم!!! حالا هم دلم میخواد کمکمون کنه . این روز ها به کمکش خیلی نیاز داریم ... پ.ن۱ : دیشب مستندی دیدم به اسم " و من عاشقانه زیسته ام " . لازمه که ببینیدش (به طرز وحشتناکی واقعی و غم انگیز بود) . پ.ن۲ : فعلنا دست از سر دکتر شریعتی برنمیدارم! پ.ن۳ : شروع کردم به خوندن " جین ایر ". البته هر دو فیلمش رو قبلا دیدم. پ.ن۴ : راجبه پیشنهادت فرناز جان ، هر چی فکر میکنم میبینم که چیز خاصی به ذهنم نمیرسه.بقیه دوستان خودشون حرفای زیادی واسه گفتن داشتن که نوشتن.
+
تاريخ سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 19:36 نويسنده ღ♥ღSCARLETTღ♥ღ
|
با نام خدا ...................................................................در........................................................ ..........................................................................................................که.................
+
تاريخ یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 12:19 نويسنده ღ♥ღSCARLETTღ♥ღ
دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است:
1. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند. 2. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بی شخصیتاند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زنده شان یکی است. 3. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم. 4. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد. گاهی اوقات نفهمیدن بهتر از فهمیدنه. گاهی اوقات نبودن بهتر از بودنه. گاهی اوقات باید ساکت و بی صدا باشی تا بتونی به آرامش برسی. *در جبهه ی جنگ برای رسیدن به آرامش یا باید تا آخرین قطره ی خونت بجنگی و یا به هم رزم ات خیانت کنی !! *این روز ها آرامش هم قیمت بالایی داره ... گاهی اوقات برای رسیدن بهش باید دور خیلی از چیز ها خط قرمز بکشیم ...!
به این میگن آزادی ... آزادی ِ ناب ... بالاتر و آزادتر از خورشید ... میرسی به یه جایی که دیگه دست هیچکس بهت نمیرسه ... جز خدا ...!
پ.ن ۱ : خدایا من در كلبه حقیرانه خود كسی را دارم كه تو در ارش كبریایی خود نداری : پ.ن ۲ : برای همراهی احتیاج دارم یکم بیشتر فکر کنم. البته چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است !! * : هرکس یه برداشتی داره !!
+
تاريخ پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 16:28 نويسنده ღ♥ღSCARLETTღ♥ღ
|
این اتفاق محاله..!
نه مگه میشه همچین چیزی بشه؟!به جون ۸ قلو هام محاله! عمراً!خودت فکر کن!محاله! شوخی میکنی؟!محاله! نه عزیز!به چه زبونی بگم محاله؟! جوک میگی!!بابا بیخیال خودتم میدونی که محاله!
و ۲ ساعت بعد دختر خانوم در سکوت نشسته و داره با خدا " چت " میکنه : خدا جون چیکار کنم دیگه؟! هر چی ازت میخوام که بهم نمیدی!! تو رو خدا!همین یکیه فقط! تو این کارو واسم انجام بده منم قول میدم این ماه رمضونی همه ی روزه هامو کامل بگیرم! (در همین حین ته دلش یه
کم کم دختر خانوم حالت نیمه دپسردگی بهش دست میده! با در و دیوار و یا مثه ناسانگشی ( و هی میگه : این یکی هم که نشد! ای خدا ... !
یه کتابی هست به اسم " راز ". حتما اسمشو شنیدین. پارسال خوندمش. یادمه اون روزی که خونده بودمش ٬ فوق العاده جوگیر شده بودم! و طبق دستور العمل های اون ٬ به هر چیزی که دوست داشتم با تمام وجود فکر میکردم. اون روز به اینکه این چیزا " محال " ِ فکر نمیکردم! شاید حتی " محال " بودن! روز ِ شیرین و رویایی ای بود ... حس میکردم همه کارا داره طبق میلم پیش میره! ... و آخرشم پی بردم به اینکه این چیزی که توی این کتاب به عنوان یک " راز " اورده شده بود ٬ اصلا راز نبود!!! این همون " اعتماد به نفس " سابق بود که متاسفانه وقتی کاملا آشکار بود ندیده بودمش و داشتم بین کاغذ ها و نوشته ها دنبالش میگشتم! این همون " اعتماد به نفس " سابق بود که با گذاشتن این لقب میخواست کمی پول به جیب بزنه و بشه پرفروش ترین کتاب سال !! ... اما بعد ... نفهمیدم چه شد که اون حسو از دست دادم ...
من اعتماد به نفس بالایی ندارم. این لااقل واسه خودم مثه روز روشنه. یعنی اینکه به قدر کافی به خودم اعتماد ندارم! یعنی دقیقا همون " عدم اعتماد به نفس " !! سعی میکنم با خودم کنار بیام ... اما خیلی سخته ! لااقل کار یکی دو ماه نیست ! اما شدنیه ٬ نه ؟! میتونم امیدوار باشم ؟! برای شروع ٬ باید شروع کنم ... لا اقل بهتره از اینه که دائم به خودم بگم " محاله " !! مرحله ی اول : اگر می خواهی محال ترین اتفاق زندگیت رخ بدهد، باور محال بودنش را عوض کن.
+
تاريخ پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 16:40 نويسنده ღ♥ღSCARLETTღ♥ღ
|
|
|

